چراغ ها رو خاموش کرد ، یه شمع روشن کرد ، سایه ی لرزان دستش افتاد روی دیوار ، به یک سال پیش فکر کرد ، به تنهایی دو تایی ، لبخندی زد ،دهنش از طعم سرخی پر شد ،حافظ رو برداشت ، باز کرد ، من آن نقش صنوبر را ز باغ دیده ... ، دست کشید روی صورتش ، خیس بود ، بیرون برف میومد ، پنجره رو باز کرد ، زل زد به شب ، زل زد به بلندترین شب سال ، برف آروم مینشست روی زمین ، اون شب همه چیز مرد ، یلدا بود!

/ 0 نظر / 4 بازدید