از نوشتن خارج میشوم ، از خودم هم سال هاست که خارج شده ام ، به چیزی میرسم که نمیدانم چیست!
شاید خالی بزرگی باشد که مرا میمکد ، لحظه به لحظه ، چونان سیاه چاله ای بزرگ که نور امید هم توان خارج شدن از آن را ندارد!
نمیدانم اینها چه ربطی به من دارد ، یا به تو ، یا به آنها ، یا به هر کس و هر چیز و هر جا و هر لحظه و هر نمیدانم کوفت لعنتی دیگر
سرم سوت میکشد و چشمانم درد میکنند ، ریه هایم اکسیژن را میسوزانند و شعله میکشند مرا ، و من هیچ حسی ندارم! سالهاست که اعصابم را در ترافیک روزگار و پشت چراغ قرمز ها و بوق های ممتد آنهایی که نمیدانند ماشین من سوختی برای حرکت ندارد ، از دست داده ام! بی حس و عصب ، مرده ای که زنده بودن را هم نمیتواند خوب بازی کند

/ 5 نظر / 4 بازدید
سحر

سلام دوست من مطلبت قشنگ بود ,خوشم اومد[لبخند] به منم سر بزن[گل][گل]

ارزو

سلام زیبا نوشته بودی[گل]

پارسا

نداشتن کارت سوخت هم عجیب حکایتی شده این روزها ؟

لیلا

صدای درد شدی توی ذهن گیج تنم! صدای درد شدی،تا تورا قدم بزنم صدای درد شدی توی جانم افتادی که عاشقت بشوم،که...که از تو دل بکنم که مثل قصه گرگی که می درد تن را که بره تر بشوم! پنجه تو در بدنم... نگاه کن! همه اتفاقها خوبند (اگرکه در تو بمیرم،اگرتو در کفنم...) تو عاشقانه ترین شکل ممکن دردی و من که منتظردرتو بی صدا! شدنم پیاده رو، و هیاهوی مردم خسته و گریه دارترین عابر پیاده منم...! شاعر: زهره جعفرزاده