یک دراز کشنده با شلواری سپید و دستانی سیاه
اتاقی خالی و تختخوابی سرد
ساعت سالهاست که گذشته است و تکرار آن یک ساعت نخست
جیرجیرکی مرا به سال های دور میبرد
که کتاب در دست بودم و چشمانم را بسته بودم
و نمیدانستم چیزی
و هنوز هم نمیدانم
باران نمیآید و من دلتنگ تمام بارانهایی میشوم که با کلاهی بر سر
خیسیش را در تنم میچشیدم
و چه روزهای خوشی بود
سال ها گذشته است ، شاید چند سال
و چه دور هستند ولی
بر لب دریا باشی و چیزی در افق بگذرد
همانقدر دور ، شاید هم بیشتر
و این پنجره بود که احساس مرا بر سطور کاغذی سپید جاری ساخت
و دستان سپیدی را آلوده خویش کردند
و چه جوهر بیرنگی داشت ، که فصلی بیشتر دوام نیاورد
باد می آید و آوارگیم را چند برابر میکند
مرا به تمام من در آن دورها میبرد
پیاده میشوم از زندگی
چشمانم را بسته بودم که زندگی گذشت
در کنار پلی هستم
دخترکی با کاغذی در دست انتظارم را میکشد
دستان سپیدش آلوده شده اند

/ 2 نظر / 7 بازدید
روزها و سوزها

سنگی هزار ساله و تنهام ! سنگی که قلب دارم و اما دیگر نمی تپم ! سنگی پناه عاشقان جهانم ! وقتی اسیر تیشه ی فرهاد ، یا تکیه گاه خسته ی یک مرد در یک غروب ساکت و دلگیر با عاشقی شکسته و تنها هم رنگ می شوم !

آیدا

چقدر دنیا فرق می کرد اگر تمام آنچه در سر آدمها عیان بود!