هر روز که میگذرد
یک تکه از روحم گم میشود
پیکی بی نام
در جستجویت شاید

/ 6 نظر / 3 بازدید
سحر

صبح گاهان با خیالت با دلی پراز رمز و راز با نسیم خوشبوی جانت در بستری که بوی ترا دارد نفسی که عطر ترا دارد آغاز میکنم بودنم را گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد حرف اولم، حرف آخرم تویی صدایم صدای توست خانه ام ترا فریاد میکند چشمانم ترا جستجو میکند دستانم ترا می کاود نگاهم به در مانده گریه ام رود خانه نامت شده خنده ام ترا صدا میزند من در وادی تنهاییم ترا می خواهم آیا یاد داری مرا آنزمان که دل را بتو باختم آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم سلام روزت بخير باشه....عالي...حرف نداره..وبلاگ زیباتون می گم خیلی خوشحالم که گذرم به وبلاگ قشنگت افتاد...دوست داشتی به کلبه جدید منم سربزن تازگی ها اسباب کشی کردم..[نیشخند]به هرصورت قدوم شما مهمان عزیز به روی جفت چشمان ماست درضمن تا یادم نرفته بگم بالاخره تونستم در وبلاگم سریال جومونگ(جلوتر از تلویزیون) و یوزارسیف( نسخه آمریکایی) هم بزارم....روزت قشنگ و دلفریب مهربان

عرفان

سلام انشاا... که هرچه زودتر همه وجودت را پیدا کنی

سلام ممد جون با سحر حال می کنی 2 سال پیش به سایتم سر زدی . وفا رو حال کن.

مرسده

سلام بلاگ جالبی دارید با تبادل لینک موافقید [قلب][فرشته]

بهار

فكر مي كني پازل وجودت چند قطعه باشه ؟

مهرداد

آنگاه که چشمانم باز می شود نمی دانم که آنکه می بینم کیست؟ این چیست؟ روحی که همواره در سراسر وجودم موج می زد امشب به پرواز بی پایانی خود ادامه می دهد چه می بینم؟ خودم را خفته میبینم در کنار آن همه احساس .......