روز میرود
ته مانده آفتاب پاییز بر شیشه  خاک آلوده رنگ میبازد
جمعه است
کسی در جایی ساز میزند
The day that never come
بی تاب رفتن میشوم
Nothing Else Matters
تکه های ابر آسمان را  خط میزنند
بلندای چند نخل و سیم های برق
خورشید را چند تکه میکنند
چند ساعت مانده است شاید
ساعاتی که هرگز نمی آیند
وغروب هایی که همیشه می آیند
امروز عجیب دلم میخواهد 43 بار غروب خورشید را تماشا کنم
تو که میدانی ...آدم وقتی زیاد  دلش ....
زهر خوب داری؟ مطمئنی که زیاد عذابم نخواهی داد؟
باشد
همین امروز ، همینجا
Nothing Else Matters

/ 9 نظر / 13 بازدید
شایان

سلام خوبید خیلی عالی بود هستم ................. باش.......................... هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسافر

چند وقته میام و بهت سر میزنم ولی تغییر نمی کنی. چرا؟

مسافر

هنوز منتظر نوشته ی جدیدتم دست به کار شو پسر

حورا

سلام متن های قشنگی نوشتید و وبلاگ زیبایی دارید خوشحال میشم به من سر بزنید...[لبخند] حتی آن زنان که دیگر چیزی برای بخشیدن ندارید قوت قلب ببخشید...[گل]

شایان

وقتی داشتم مطبی رو تو وبلاگ دوستان می خوندم این شعر رو گفتم: اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت نمی آب و نمی خاکم من هستم........ نه من هیچ کس نیستم.......... نیستم چون نیستی را در هستی جستم!... باید باشم؟............. چگونه باشم!................ زبان در کام و رخسارم ز شرم رنگی است...... من این بودن نمی خواهم......... نمی سازم، نمی تابم- نمی آب و نمی خاکم صدا آمد بمان با من........ زبان وا کن بخوان با من........ که این هستی برای من- برای تو نمی ماند...... برای آن نهال نو رس فردا بساز هستی که می ماند..... این هستی جدا از آن همه پستی است... وای این بودن را هستم.............. چرا که تا هستم.......................... از زمین و آسمان رستم (شایان)

سجاد

سلام دوست عزیز ... جالب بود پست جدیدت مخصوصا تعدد دیدار غروب خورشید... (به قول مسافر کوچولو) خیلی وقته که نمیای پیش ما من شما رو لینک کردم

احمد هادي

سلام دوست من اولين باره كه سراغ تنهاييت اومدم به خاكستر سرد منم سر بزن

شایان

سلام به دوست عزیز با "عصر عصری نیست شامی کهنه است" آمدم تا در تنهایی تان شریکم کنید باری به هر جهت خلاصی یافتم، همراه با واژگان عامیانه و غیر سیاسی پوزش مرا از دوری این مدت بپذیرید و اگر هم نپذیرفتید یک بار دیگر سعی کنید.

سوفیا

غروب همواره برام بارور از حسی مبهم بوده است پیوستن به حیرتی نایاب و گاه غم بار... روزگارت آفتابی و غروب هایت نوید طلوع