خودم را به خواب میزنم
شاید این درد مبهم سرم کمی بهتر شود
ولی مثل همیشه خوابم نمی آ‌ید
میدانم که باید خوابید
تا شاید فراموش کنم مدتی باز
بودن خودم را
که نه چراغی را روشن میکند
نه دلی را شاد
و نه هیچ چیز دیگر
تنها صفحه های سفید را سیاه میکنم
خط میکشم بر معصومیتشان
و لذتی غریب از این کار در من جاری میشود
و اندکی ، تنها اندکی خود را فراموش میکنم
و فریب سطرهای نوشته خودم را میخورم باز
که نه من هستند و نه من
که دروغی هستند مصور
چیزی فراتر از من
شاید چیزی که میخواهم باشم
و نیستم
و یا چیزی که هرگز نخواهم بود
و من هر شامگاه و صبحگاه
درد میکشم بر چیزهایی که در ذهنم سوال میشوند
و روزی هزار بار فرو میریزم
در نمیدانم های خود
و باز قد میکشم در پوشال خام خود ،خود
تا کی شود که باز
طوفانی ،‌بادی ،‌نسیمی ، ...
بوزد و فرو ریزم باز
در بینهایت نمیدانم و نادانی
و من ....

/ 4 نظر / 6 بازدید
نیما

میخواهی چراغی را روشن کنی؟! خودت را ببخش و دوست داشته باش.

بهار

اما... ما چيزي جز آنچه هستيم نيستيم

سجاد زمانی

ای بازیگر،گریه نکن... ما همموون مثل همیم!!! [گل] موفق و شاد و سلامت باشی/ بسیار زیبا بود[لبخند]