نفسش به شماره افتاده بود.تا حالا  اين قدر پله رو بال نرفته بود.دستش رو گرفت به نرده ها و به زحمت چند تا پله ديگه رو بالا رفت .ديگه نتونست ادامه بده؛همون جا ولو شد روی زمين نفس عميقی کشيد و نگاهی به بالا کرد هنوز ده تا پله ديگه مونده بود با تمام نيرويی که داشت بلند شد و پله ها رو طی کرد؛رسيد پشت در در رو باز کرد و رفت روی پشت بوم باد سرد خورد توی صورتش يه کمی سردش شد ولی توجهی نکرد رفت لب بوم وايساد دستاش رو باز کرد وپريد پايين با سر خورد روی آسفالت و احساس درد شديدی کرد؛

چشماشو باز کرد .دوستش گفت:ديدی گفتم روی طبقه دوم نخواب ميفتی.