لبانم خشک

چشمانم خيس است

در کوير تنهاييم

گل زخم های غصه روييده است

و در بين آن ها

مارهای سياه ماتم چنبره زده اند

و شادی های نا چيزم را به کمبن نشسته اند

و آسمان کويرم

پر شده از کرکس های حسرت

که مرگم را به انتظار نشسته اند

تا بر سر جسمم ميهمانی به پا کنند.