در همان عصری که دل

تکه ای ماهيچه در پستوی سينه گشته لست

در همان عصری که ماه

لکه ای ماسيده بر شب های تيره گشته است

در همان عصری که جولانگاه ماشين گشته است

در همان عصری که انسان سرد و خالی گشته است

او می آيد از راه

او که مفتون صدای جهش عشق به يک قلب شگسته گشته ست

او که مبهوت نوای نی چوپانکی عاشق گشت ست.