افتاب لب بوم

و هجوم ملخان ترديد

که بخوردند همه برگ و بن ايمانم

من بماندم تنها

مزرعه خشکيده ست

جستجويی کردم

سايه هم پيدا نيست

و در اين برزخ دلواپسی و تنهايی من تو را می خواهم

و تو را می جويم

و در اين سلسله ی مبهم زنجير زمان

نعره ای می خواهم

تا رها گردم از اين زندان سر تا پا سکوت