مثل کبک سرمان را کردهايم زير برف تا نبينيم اطرافمان چه می گذرد.

از هزار جور عطر و ادکلن استفاده می کنيم تا بوی تعفنمان به مشام کسی نرسد.

روح هايمان را درون شيشه های کوچکی حبس کردهايم و اسکلتی حقير از خود باقی گذاشته ايم.

انسانيت را در خود سلاخی کرده ايم و تبديل به موجودی شده ايم که هر چيزی هست جز انسان.

آينه ها را به جرم نشان دادن آنچه هستيم شکسته ايم تا خيال کنيم آنچه هستيم که بايد باشيم.

مانند خرس به خواب زمستانی رفته ايم خوابی که در آن بيداريی نيست.