اولش سوار يه اتوبوس بزرگ ميشی.يه مدتی حرکت می کنی و بعد يه دفعه اتوبوس وايميسه و يه صدا ميگه : آخر خطه پياده شو.

تو باورت نمی شه به اين زودی رسيده باشی آخر خط؛ با حيرت پياده می شی. اون جا هيچی نيست جز يه صندلی.

صدا ميگه :بشين روی صندلی و منتظر باش. تو ميگی منتظر چی باشم؟صدا ديگه جوابت رو نميده.

خسته می شی و می شينی روی صندلی.

يه مدتی که گذشت می فهمی بايد منتظر چی باشی؛ اولش می ترسی بعد بهش عادت می کنی و آخرش با تمام وجود می خوای که بياد.