من خودم را ديدم

که به من می نگريست

از پس پنجره هستی من

زرد بود و غمگين

سرد بود و سنگين

و پر از پوچی احساس تب باران بود

و پر از خالی عشق

و پر از بغض غريبانه شبنم تا صبح

خود من تنها بود

وخودم هم تنها

تک تک ثانيه را می شمرم