ديروز که داشتم مايده های زمينی از ژيد رو می خوندم يه نوشته جالب ديدم که می خوام بنويسمش :

... هر  شب آرزويی بر بالش من غنوده است.

هر سپیده دم همانجا بازش می يابم.شب همه شب بر بالين من بيدار نشسته است.

راه پيموده ام .خواسته ام ارزوی خود را خسته کنم اما جز جثه خود چيزی نيازرده ام.