ا
زیباییت تمام دیوارهای شهر کوچک مرا ویران کرده است
و من مانده ام و شهری ویران
و من مانده ام و روزی بی فردا
ا
زیباییت تمام دیوارهای شهر کوچک مرا ویران کرده است
و من مانده ام و شهری ویران
و من مانده ام و روزی بی فردا
دستم را بگیر
شب طولانیست
آغوش بگشا خورشیدکم

مرا در آغوش خود بگیر
پرنده کوچک من
بی پروا تر از همیشه
هوای این روزگار عجیب سرد شده است این روزها

نوشتن رنجیست مقدس
که رنجش را از من میگیرد
و تقدسش را از نگاه تو
نه این بی آن خواهد ماند
و نه آن بی این

حرف هایم تمام، تمام شده اند
قصه گوی دیگری را برای شبهایت پیدا کن
شاید آنها که روزها برایشان قصه میگویی

من چه هستم؟
هیچ!
نوار کهنه زنگ زده ای در انباری سرد
که با شوق گذشته آن را میشنوی
و در جستجوی آینده آن را دور خواهی انداخت


جاده ها میروند
تا ناکجای خطوط سپیدی که
بریده میشوند گاه
همچون خیال نازکی که شکسته میشود
در تلاطم لطیف حرفی ساده


مانده ام در جای
از سپیده دمان تا دیر زمان ظهر
خورشید در میانه ی آسمان ساکن
برگ درختان در گرما غوطه ور
ابرکی چند آبی آسمان را به سخره میگیرند
گوش میدهم
صدای نفسهایم را میشنوم
کبوتری خاکستری در چاهی عمیق
که تا آستان نور میرقصد و باز در ظلمت گم میشود
تنهایی بیرنگیست

باد آواز هزار قناری مرده را می آورد
از دوردست های خاطرات سیاه شده ،در دستان دخترکی
که گونه هایش از شرم بودن سرخ میشوند
و روی از کوچه میدزدد
و پسرکی با دستانی آلوده به جوهری سیاه
که تمام کوچه های بودن دخترک را
سرشار میکند هر روز
از عطر عشقی ...